
چه گرد وخاکی گرفته اینجا داش مسعود. آذر رو از دست دادم و چیزی ننوشتم. پاییزم تموم شد. یلدا هم اومد و رفت. خیلی وقته کسی دیگه نظر نذاشته. حتی شاید خیلی وقته کسی گذرش به اینجا نیفتاده. ولی همون طور که چندین بار قبلا گفتم، من اینجا برا دل خودم می نویسم، برا خودم و خدام می نویسم. هر چند وقت یک بار هم مرورش می کنم. اونایی که دوستم دارن حتما گاهی گذارشون به اینجا میفته زیادی دارم بزرگ میشم. دیگه حس آدم بزرگ رو دارم. حس بچه که هیچی. حس اون جوونی که دائما تو کوه و دشت باید باشه رو هم دارم از دست میدم. هستم. نفس می کشم. تلاش می کنم. توکل می کنم... به امید بهارم... به امید روزای خوب. به امید برآورده شد...
ادامه مطلب