
چه گرد وخاکی گرفته اینجا داش مسعود. آذر رو از دست دادم و چیزی ننوشتم. پاییزم تموم شد. یلدا هم اومد و رفت. خیلی وقته کسی دیگه نظر نذاشته. حتی شاید خیلی وقته کسی گذرش به اینجا نیفتاده. ولی همون طور که چندین بار قبلا گفتم، من اینجا برا دل خودم می نویسم، برا خودم و خدام می نویسم. هر چند وقت یک بار هم مرورش می کنم. اونایی که دوستم دارن حتما گاهی گذارشون به اینجا میفته زیادی دارم بزرگ میشم. دیگه حس آدم بزرگ رو دارم. حس بچه که هیچی. حس اون جوونی که دائما تو کوه و دشت باید باشه رو هم دارم از دست میدم. هستم. نفس می کشم. تلاش می کنم. توکل می کنم... به امید بهارم... به امید روزای خوب. به امید برآورده شد...
ادامه مطلب
بازم وقفه افتاد تو نوشتنم. خرداد پر حادثه گذشت... ماه رمضونی که همیشه توش حرف برا نوشتن داشتن هم گذشت...هفته دیگه 31 رو پر میکنه و همچنان تو فضای ابهام میره جلو. گاهی به در گاهی به تخته، گاهی تو برکه گاهی تو رودخونه، گاهی آروم گاهی متلاطم... اما همش می گذره، خاصیت طبیعت همینه. وقتی آرامش رو می بینی اصلا به این فکر نمی کنی که ممکنه قبلش طوفانی بوده باشه اونجا، و وقتی تو طوفان گرفتار میشی فکر می کنی همه دنیا همین طوفانه و رسالت تو گذشتن از اونه. احساس می کنم رسیدم به اون چیزایی که روزی دوست داشتم تجربه کنم، الانه دیگه کمتر می خوام تجربه کنم، می خوام راهم رو پیدا کنم... چه فلسفه عجیبی داره این زن...
ادامه مطلب