آخرین روز های 1...
روزها و ه هفته ها و ماه ها و فصل ها و سال ها و ... میان و میرن و من همچنان هستم. با سکون اما ثبات بیشتر.
خسته ام از نگفتن ها و سکوت اما تجربه می کنم. باید در کنارش خودسازی هم بکنم. گاهی میرم تو جاده و گاهی میزنم بغل.
احساس میکنم حرف جدیدی حتی برای نوشتن ندارم اما باید بنویسم. تا راه برم و از سکون در بیام.
اون سفر که سه ماهه ذهنم رو درگیر کرده هم رفتم و باز نگاه می کنم که کجا هستم و چی کار می کنم...
دوباره انتصابات هست و من میدونم دوباره حضور خواهم داشت. شاید فقط به یک دلیل. به هر حال میدونم نهایت ظلم به آخر میرسه و روزای خوب میاد.
بعد از دو سال صحبت کردم و کمی تلاش. میدونستم چیزی تغییر نکرده اما به هر حال باید تلاش می کردم. کاش بشه درست بشه یه روز. به هر حال ناراحتم
نمی دونم با این که میدونم این وبلاگ رو کسی نمی خونه چرا این قدر در لفافه مینویسم. چرا این قدر خود خوری می کنم. چرا این قدر...
اما من همینم که هستم.
برچسب:
نویسنده: آریا اکبری