بعضی موقع ها دنبالش می گردی، در به در... دنبال یه جای دنج، دنبال یه فضایی که کسی توش نباشه. جایی که خودت باشی. خودت باشی و خدات... که بتونی فکر کنی، بتونی با خودت حرف بزنی، بتونی با خدات حرف بزنی، بتونی تو خلوتت اشک بریزی، آروم بشی ...
تو شلوغی می خوای در بری، بری یه گوشه که کسی حتی ندونه تو اونجایی، جواب تلفن هات رو ندی، جواب پیام هات رو ندی.
اما همون جا هم دوست دارم درش باز باشه، تا اگه یکی دیگه به خلوت نیاز داشت بتونه بیاد، اگه که خلوت می خواست... اگه که همون حس رو داشت. کلا از بستن درها خوشم نمیاد، از قفل کردن در ها خوشم نمیاد. خودم هیچ موقع سعی نکردم قفل کنم. در کد رو، در اتاق رو و ... اگه خلوت آدما رو به هم نزنیم قفل کردن رو نمی فهمم...
دنبال فضای دنجم الان... یه جا که توش بتونم آروم آروم با خدام زمزمه کنم...
برچسب:
نویسنده: آریا اکبری