ماه رمضون و اومد و رفت... حتی یک سحر هم بیدار نشدم. خیلی فرق کرده با قدیما
اما هستم، نفس می کشم و ادامه میدم. بعد از اون همه سختی های آخر پارسال، یسر این دو ماه خیلی آرومم کرد. کم شکرکردم اما ته دلم میدونم چه خبره.
همه با هم تو خونه دوازدهم. این حکمتی داره برا خودش.
زمان زود میگذره. خیلی زود. دیگه عادت به گذران زندگی اصل شده. از یه جایی به بعد، از یه سنی به بعد حساش تکراری میشه، مرورش تکراری میشه. دیگه نقطه عطف های دوران نوجوونی و جوونی رو نداره. اما بازم شکر. انگار نه انگار یازده سال پیش تازه عمو شده بودم و الان یه نوجوون یازده ساله با کلی ادعا کنارم هست.
امسال هنوز طبیعت نرفتم. این روزای 1ی به شدت دلتنگشم. آخرین طبیعت بکر پارسال همش یاد یه بنده خداییم میندازه که خیلی براش ناراحتم. خدایا خودت مصلحتش رو اجرا کن.
اردبهشت به نیمه رسیده، بهار به نیمه رسیده و من هنوز که هنوزه تنها جایی که خلوتمه و دوست دارم بنویسم همین جاست.
به امید خدا
برچسب:
نویسنده: آریا اکبری