
چشم رو هم گذاشتیم ماه اول تابستونم تمام. گرم و طاقت فرسا. فردا ۳۷ پر میشه به همین راحتی... دوباره عمل در پیش داریم ... خدایا کنارمون باش...
ادامه مطلب
مدت ها بود که زمان طولانی بدون استرس و دغدغه ی جدی رو تجربه نکرده بودم. تو این دو ماه اما کردم. نمیدونم آرامش قبل از طوفانه یا چیز دیگه ای. فقط می دونم خدا رو اون طوری که باید شاکر نبودم برای این روزا، برای این احوال.. اما این روزا و این احوال رو دوست دارم...یک ماهی هست یه مقدار وزنم هم کم کردم و این نخوردن های دوست داشتی رو هم دوست دارم...نمی دونم چرا اما بی دلیل سفر پیش رو رو هم برا خودم بزرگ کردم و کلی باهاش ذوق می کنم... این ذوق کردن این روزا رو هم دوست دارم...حتی روزمرگی های این روزا رو هم دوست دارم بخوانید...
ادامه مطلب
وارد مرداد شدیم. وارد محرم شدیمفقط تقویمه که شده دیت ندشته من تو اینجا. ثبت روزهای خاطرات برای چک کردنشون حس گرفتن...وقتی ۲۲ سالم بود اینجا شروع کردم به نوشتن و الان ۳۶ سالگی رو رد کردم و هنوز هستم. هنوز مینویسم... خیلیا اومدن و رفتن خیلی ها دیگه اینجا رو یادشونم نیست. تو آرشیو آخرین مطالب دوستان فقط نوشته های خودم موندهو من هنوز هستم و هنوز اینجا رو دوست دارمامسال هم فقط یک برنامه دره نصیبم شد. وقتی تو اتوبوس سن ها رو پرسیدن از همه بزرگ تر بودم... به همین سادگی...عجیبه که دره هم برام شده آرامش بعد از اینجا...و چقدر ناراحتم که اون رو هم مثل والیبال که دوست داشتم دیر شناختم و شروع کردم...چاکرود-رغز-تنگوان-گزک-ویژدرون-تلاتر بخوانید...
ادامه مطلب
آخرین جمعه سال نود و هشتهست...صبح یکم دعا گوش دادم...هر چی این سالو زیر و رو می کنم همش بد بود... شاید خیر بود... اما دوسش نداشتم، از اول فروردین تا آخر اسفندش... همش پر از خبرای بد و ناراحت کننده بود. شخصی، کاری، اجتماعی و ... عجیب سالی بود...این سالم میگذره و خاطراتشه که می مونه......
ادامه مطلب
امشب یکی از عزیزام خوشحاله... دعا کنیم براش ...
ادامه مطلب