
دیروز صبح راه افتادیم. میدونستم سخت هست و طاقت فرسا اما باید انجام می شد. از همون اولش با استرس و تنش شروع شد.سوار شدیم و پیاده. سوار شدیم و پیاده. رسیدیم و سخت بود و همراهی کردم. اون موقع ها هنوز می تونستم سرم رو خم کنم روی گوشی. خوشبختانه دیگه الان اون کارم نمی تونم بکنم. تا سرم رو خم کردم رفت. دویدم دنبالش و باز سختی و صحبت و تنش و ... اما نمیدونم چی شد یهو ورق برگشت، نرم شد، آروم شد... همراه شد. بعدش دیگه سختیش کم شد و متعاقبا بار مسئولیتش خیلی سنگین... و من چقدر پشتم خم شد زیر این بار مسئولیت...همراه شده بود و پیش می رفتیم. ولی من باید تو ذهنم هزاران تا موضوع دیگه رو هم راست و ریست می کردم. فکر کن چه جونی داشتم. الان که یک سال گذشته همون جونم دیگه ندارم. چه ذهنی، چه جسمی... فکر اون دلی ...
ادامه مطلب