دیروز صبح راه افتادیم. میدونستم سخت هست و طاقت فرسا اما باید انجام می شد. از همون اولش با استرس و تنش شروع شد.
سوار شدیم و پیاده. سوار شدیم و پیاده. رسیدیم و سخت بود و همراهی کردم. اون موقع ها هنوز می تونستم سرم رو خم کنم روی گوشی. خوشبختانه دیگه الان اون کارم نمی تونم بکنم. تا سرم رو خم کردم رفت. دویدم دنبالش و باز سختی و صحبت و تنش و ... اما نمیدونم چی شد یهو ورق برگشت، نرم شد، آروم شد... همراه شد. بعدش دیگه سختیش کم شد و متعاقبا بار مسئولیتش خیلی سنگین... و من چقدر پشتم خم شد زیر این بار مسئولیت...
همراه شده بود و پیش می رفتیم. ولی من باید تو ذهنم هزاران تا موضوع دیگه رو هم راست و ریست می کردم. فکر کن چه جونی داشتم. الان که یک سال گذشته همون جونم دیگه ندارم. چه ذهنی، چه جسمی... فکر اون دلی که تو خونه جا مونده بود و باید هم زمان بهش فکر می کردم و نمی کردم دیوونم می کرد... فکر این که اونم چی می کشه و نمی کشه... خلاصه پیش رفتیم... یکیمون نبود، یکیمون قهر بود، یکیمون دور بود و من بودم و حوضم. شبش رضایت دادم. رضایت به چی؟ به تحمل اون بار سنگین و طاقت فرسا... کم خوابیدم و صبح پاشدم. با خودم تنش داشتم. با دیگران تنش داشتم. اینم باید یاد بگیرم... صبحش می شد امروز... خلاصه با استرس فراوان رفت. رفت و اون بار سنگین یهو آوار شد رو سرم، رو شونه هام. گریه امانم رو بریده بود و چقدر سخت بر من گذشت... فشار کار، نگرانی بقیه و پنهون کاری خودم برای اون دل جا مونده... فقط کار بود که با هجمه شدیدش نذاشت فکر کنم. نذاشت خورد تر بشم... نمیدونم درسته یا غلط... اما من این طوری یاد گرفتم. و فکر می کنم اونجا واقعا کمکم بود... خلاصه ساعت های پر استرس گذشت و راز برملا شد و خدا رو شکر کردیم ...
شبش از فرط خستگی رفتم و باز خدا رو شکر کردم. و الان هنوز من هستم... نه با اون قدرت. شرمسار تر از گذشته... اما هستم که شکر خدا رو به جا بیارم...
برچسب:
نویسنده: آریا اکبری